X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 26 آبان‌ماه سال 1387 ساعت 12:10 ق.ظ

این مامان و بابای من پسر ندارن ولی طبیعتا آرزوی خیلی چیزا رو دارن! به همین دلیل روزی که من به دنیا اومدم ،برای اینکه عقده ای نشن و حسرت بعضی چیزا به دلشون نمونه ،  زدن بخش عظیمی از  احساسات منو از بیخ خـ.تـ.نـه کردن! اونوقت اینجوری شده که الان احساساتم فرمالیته شده! عقلم فرمان میده که اینجا باید احساس نشون بدی! نمیخوام بگم آدم بی احساسی هستم، ولی خب واکنشای عاطفی و عشقی و حتی ترس دخترونه کمتر دارم!( به جز مورد سوسک و گربه!) اینی هم که دیگران می بینن نصف بیشترش توهمه! اما چیزی که واقعی باشه رو خیلی کم نشون میدم! یه نمونه اش اینه که من از بدو تولدم نه کسی رو می بوسیدم و  نه میذاشتم کسی منو ببوسه! هر کی هم که منو می بوسید مثل وحشیا میزدمش !!( البته الان کمی ملاحظه میکنم ! مخصوصا اینکه ناخنام بلنده و اگه بخوام به رسم گذشته عمل کنم همه ی افراده در تماس با من، توی صورتشون جای چنگ و دندون به جا میمونه!)

حالا اینو میخواستم بگم: از من در مورد هیچ فیلمی نظر نخواه فداتشم!

من فیلم رومنس و اکشن و درام و مانستری و چه میدونم هر چی میبینم برام تقریبا یه شکله! توی بعضیاش یه کم بیشتر هیجانی میشم ولی به طور کل برام زیاد دیدن فیلما فرقی نداره! نه برای فیلم کمدی زیاد میخندم! نه از ترسناکترین فیلما، زیاد میترسم! نه تا حالا برای هیچ فیلمی حتی قطره ای اشک ریختم! نه از دیدن فیلم س.ک.ث.ی  حالی به حولی شدم! نه با دیدن فیلمه تخیلی توی رویا رفتم! نه از فیلمی  نکات آموزنده و درس عبرت گرفتم! نه کارای بده توی فیلما رو یاد گرفتم! نه مثل جکی چان لنگ و لگد میندازم!!  نه هیچی!!

بنابراین تنها نظری که میتونم در مورد یه فیلم بدم اینه که  از دیدنش خسته شدم یا نشدم!! فیلم مورد علاقه ی خودم هم فیلمای تینیجری و نسبتا شاده! ولی هر بار فیلمی رو به کسی پیشنهاد دادم به ... خوردن افتادم!

چند شب پیش شوهر خاله ام یه فیلم از من خواست. از نظر خودم یه چیزه خیلی معمولی بهش دادم ! شب اومدم. دیدم با خاله ام 2 تایی نشستن پای این فیلمه مثل ابر بهار اشک میریزن! این در حالی بود که تنها چیزی که این فیلم برای من نداشت ذره ای ناراحتی بود!!!! بعد طرف خیلی پرررووو بر میگرده میگه : این چه فیلمه مزخرفی بود دادی! اییییششششش

سینما هم  بعد از دیدن فیلمای  چپ دست – بله برون- مهمان-  محاکمه- و ... دیگه قول دادم که تا آخر عمرم هیچ فیلمی رو پیشنهاد ندم!

همین دیگه!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

واقعا یکی از بهترین خاطرات هر کسی توی عمرش،زمانیه که علائم بـلـوغـش کم کم ظاهر میشه و با دیدن اونا یه حس نو و در عین حال غرور و بزرگی داره! یه جورایی حس میکنه داره میاد قاتی آدما! حس میکنه از الان باید با گذشته فرق داشته باشه!

بعد از اون هم دندان عقل و سفید شدن مو و ازدواج و بچه دار شدن از نظر من میتونه تداعی کننده ی همون حس باشه! البته با کمی تفاوت و در ابعاد مختلف!

راستش من که 4 سال پیش هر 4 تا دندون عقلم رو وقتی نهفته بود ، جراحی کردم و عقلم رو از ریشه در آوردم! بنابراین هیچ وقت هیچ حسی از رویشش نداشتم! فقط تنها خاطره ای  که از دندان عقل توی ذهنم دارم اون 1 هفته درد و خونریزی و ورم صورتمه! دور از جون صورتم شکل هندونه شده بود! و بعدشم مصرف داروهای اون دوران ،معده درد رو تا همین الان از خودش به یادگار گذاشت!

ولی دیدن اولین تار موی سفیدم( 2 سال پیش) همون حس قاتی آدما اومدن رو بهم داد! برعکس خیلیا که حس پیری پیدا می کنن اما من اولین تار موی سفید برام جوان کننده و دور شدن از دوران کودکی بود! اما چشمتون روز بد نبینه مادر! یه غلطی کردم و ذوق کردم! خدا هم  از بین این همه مسئله ی خوشحال کننده توی زندگیم، روی همین یه مورد زوم کرد  و  خواست زیادی به من حال بده! برای همین هی تکرارش کرد! الان بعد از 2 سال با دیدن 14 تار موی سفید لابه لای موهام نه تنها حس خوبی ندارم بلکه غم عالم خراب میشه روی سرم! حس پیری زودرس دارم!  با اینکه همهی موهای سفید رو با قیچی چیدن برام ولی بازم اصلا توی آینه به موهام زیاد دقت نمیکنم! اینم ارثیه خانوادگیه ماست دیگه!

حالا برام جالبه بدونم شما که اینو خوندی خودت با دیدن اولین تار موی سفیدت وهمچنین بقیش چه حسی داشتی و داری؟!