X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 15 مهر‌ماه سال 1387 ساعت 11:45 ب.ظ

امروز پسر خاله ام اومده میگه: گیلاس ؟؟!! اگه من زن بگیرم اولش ماه عسل حتما میرم ایتالیا!

- گیلاس: حالا کی  به تو زن میده که واسه خودت برنامه ماه عسل هم میچینی! برو دیکته ات رو بنویس خردسال!!

-پسر خاله: برووو بابااااا!! مگه من مثل توام که سن مامان بزرگا رو داشته باشم و هنوز کسی عاشقم نشده باشه؟!! اصلا کی تا حالا عاشقت شده؟؟

-گیلاس: آهان! یعنی شما الان هزار تا عاشق و کشته مرده داری، ما خبر نداشتیم؟؟

-پسر خاله: پس چی فک کردی! هر جا میرم همه عاشقم میشن!

-گیلاس: اوه اوه! مثلا کی عاشق تو شده با این کله کچلت؟

-پسر خاله: خیلی ها!! مثلا  اون روزی که رفته بودم شیر کاکائو بخرم یه دختره هم اونجا بود تا وقتی من توی مغازه بودم همش چشمش به من بود و منو نیگا میکرد! تازه وقتی نیگاش کردم بهم خندید! تازشم اون موقع هنوز موقع مدرسه نشده بود کچل نبودم و مو داشتم و کلی خوش تیپ بودم!

-گیلاس: مباااااااارکه! پس خدا رو شکر رو دستمون نموندی و یکی پیدا شد که از تو خوشش بیاد! عروسیه رو افتادیم!! حالا دختره چه شکلی بود؟

-پسر خاله: نخیرم نیفتادین! دختره قیافش بد نبود ولی من که اصلا ازش خوشم نیومد!

-گیلاس: چرا خوشت نیومد عزیزم؟ چند سالش بود این عروس خانم ؟؟

-پسر خاله: دختره نوزاد بود. بغل مامانش بود همش منو نیگا میکرد!

-گیلاس: غشششششش.... یعنی دختره نوزاد بود ؟ تو رو نیگا میکرد فک کردی ازت خوشش میاد؟؟؟ دختر کوچیکتر از این نبود نیگات کنه؟؟

-پسر خاله: ( ناراحت) خب چرا میخندی؟ ):  تفاوت سنی 8 سال خوبه دیگه! دختر بزرگتر از این که به من نمیدن! تازه مامانم از بابام 7 سال کوچیکتره!

-گیلاس: همچنان میخندیدم و به این فکر میکردم که زمان ما بچه ها در چه فکری بودن و بچه های الان در چه فکری!!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

همیشه یکی از بهترین جاهایی که توی این تهران بی صاحب  دوست داشتم  هوا و  فضای سبز تقاطع بزرگراه مدرس و همت بود. خیلیها ممکنه ازش زیاد رد شده باشن ولی توجه نکردن! من که واقعا  از فضا سازی اونجا خوشم میاد! خیلی هم خوشحال بودم که چند سالی مسیر مدرسه و دانشگاهم از اون سمته!  اصلا چند بار تصمیم گرفتم  خانه و کاشانه رو ول کنم برم یه چادر بزنم صاف وسط بزرگراه! البته همه این حرفا مال قبل بود! یه چند وقتیه حالم از همت و مدرس بهم می خوره! مخصوصا از همین قسمتش!! هنوزم آخر شبا که ماشینا با سرعت روی پل پیچ میخورن و از این گره ها رد میشن و مسیرشونو ادامه میدن، خوشم میاد! ولی امان از غروب و اول صبح...

همیشه هم توی گزارش وضعیت ترافیک به این نقطه اشاره میشه !! مسیر پر ترددیه اما آخه چرا؟؟؟ چرا من باید روزایی که عصر کلاس دارم  1.5 ساعت توی ترافیک همین یه ذره راه باشم؟؟ امروز دقیقا از ساعت 6 تا 7.5 طول کشید تا من از برج میلاد رسیدم شریعتی! مسیری که در حالت عادی 10 دقیقه طول میکشه!!  وقتی از ماشین پیاده شدم انقدر سرگیجه و حال تهوع داشتم که نمیتونستم روی پام وایسم! حالم از تهران به هم میخوره! همه جا فقط دود و ماشین و ترافیک... به خدا وقتی میبینم هر جا که میری ترافیکه از رانندگی سیر میشم..  حالم از ماشین و رانندگی و کلاچ به هم میخوره دیگه... میدونم که هیچ کس دل خوشی از این مساله نداره ولی امروز واقعا انزجارم به بالاترین حد ممکن رسید....