X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 18 آذر‌ماه سال 1387 ساعت 08:44 ب.ظ

 --------> عکس خرسی جونمه! فداش بشم چقدر بزرگ شده!!

اون وقتا که بچه بودم سر کوچه مادربزرگ پدریم یه قنادی بود که بستنی ایتالیایی داشت. من به عشق اینکه  حسین آقا قناد ،این گلوله های رنگارنگ بستنی  رو بریزه توی قیف  و بده دستم، هر روز عصر یا حتی روزی 2 بار مادربزرگ و پدربزرگم رو می کشوندم بیرون و مسیر راهشون رو به سمت قنادی کج میکردم! هیچ وقتم  قیفش رو نمی خوردما! همیشه اولش بستنی رو لیس میزدم بعدشم با قاشق از توی قیف ، بستنی می خوردم و نونش می موند! ولی اگه حسین آقا به جای قیف بستنی رو توی ظرف میریخت ، نمی گرفتم!!  خیلی حسین آقا رو دوست داشتم! همیشه دلم میخواست پدر بزرگم مثل حسین آقا بود! برام اسوه ی  یه پدربزرگ نمونه بود! خوش اخلاق و کچل ! و با یه مغازه پر شیرینی و شکلات و بستنی! از وقتی هم حسین آقا از اون محل رفت، دیگه دوست نداشتم وقتی خونه ی اونا میرم از جلو مغازش رد بشم! دلم میگیرفت!

یه کبابی هم نزدیک خونه شون بود که به خاطر عشق به کباب هر روز به یه بهانه نهارم رو نمی خوردم و خودم رو برای مادربزرگم و پدربزرگم لوس میکردم و اونا هم دستمو میگرفتن و میرفتیم کبابی! همیشه هم مامانم حرص میخورد که اینا انقدر آشغال و هله هوله به خورد من میدن و من دیگه دستپخت مامانم رو نمی خورم!! ( نظر عروس نسبت به تربیت خانواده شوهر! میدونی که!) البته نسبت به فروشنده کبابی هیچ حسی نداشتم و تنها به عشق کباب، سر ظهر مثل بچه گربه بو میکشیدم و راه مغازه اش رو پیدا میکردم! خلاصه مدتها مشتری ثابت 2 سیخ کوبیده برای نهار بودم!

اون وقتا ژن خانه داری توی من کولاک کرده بود! برای همین یه مدت هر روز صبح  به بهانه کامل کردن ست لوازم آشپزخانه ام ، دست مادربزرگم رو میگرفتم و راه میفتادیم توی کوچه! بعد از اینکه گاز و قابلمه و یخچال و .. برای بازیم تکمیله تکمیل شد، یادم افتاد اگه بخوام سبزی بخرم، زنبیل ندارم! خلاصه انقدر گشتیم تا یه زنبیل کوچولو مثل زنبیل خانومایی که میرفتن سبزی فروشی (از این زنبیل قرمز پلاستیکیا) خریدم! مادربزرگم هم توش رو برام پر چیپس و پفک و خوراکی کرد و رفتم خونه! مامانم هم جیغش در اومد که اینا باز برام آشغال خریدن!!( مادر شوهری که پاش توی زندگی عروسشه!)

اون زمان عموها و عمه ام مجرد بودن و جونشون برای یه دونه برادرزادشون میرفت! شب تا عموهام از سر کار میومدن یا مجبورشون میکردم برام خوراکی بخرن یا میرفتم روی دوششون و میگفتم منو ببرین پارک! تا دیروقت هم پارک بودیم و خوش میگذشت!! خر سواری هم که کار شبانه روزیم بود!! یه بار هم عموم رو مجبور کردم برام 6 تا لاک به رنگهای نایاب بخره! اونم کل تهران رو گشته بود و همون لاک هایی که میخواستم رو برام خرید! ( کارهایی که هیچ وقت در حق بچه های خودشون نکردن!)

زمانی که عمه ام ازدواج کرد دوران عقدکردگیشون، وقتایی که شوهر عمه ام می خواست بیاد خونه ی مادربزرگم و عمه ام به خودش میرسید، منم به رنگ لباس و آرایشش دقت میکردم و مامانم رو مجبور میکردم لباس همون رنگی که عمه ام پوشیده، تنم کنه! یه ماتیک قرمز هم به لبم میزدم! عمه ام هم حرص میخورد میگفت باز این هووی من شد!! ولی خب شاید به اندازه عمه ام برای اومدن شوهر عمه ام ذوق داشتم! یه آدم جدید و مهربون بود برام!

البته همه ی اینا تا زمانی بود که نوه ی دیگه در کار نبود و گیلاس بود و  بس! بالاخره یه دونه گیلاس نباید 5 سال  لوس و ناز پرورده باشه؟؟

اصلا چرا دارم اینا رو میگم؟؟؟ از حسین آقا شروع کردم که به اکبر آقا برسم ولی یاد خاطراتم افتادم!!!

خب نزدیک خونه ی مادربزرگ مادریم هم یه اکبر آقا داشتیم که نزدیک خونه خودمون هم میشه! ( چند تا کوچه فاصله داریم!) اکبر آقا سوپری داره و مثل حسین آقا مهربونه! از همون اول من به چشم حسین آقا نیگاش میکردم و دوسش داشتم! اصلا مهربونی از چهره این مرد میباره!! همیشه میخنده!  ولی نمی دونم چرا هر وقت نسبت بهش ابراز علاقه و محبت میکنم بابام بد نیگام میکنه!!! خلاصه اینکه فهمیدم یکی از شرایط ازدواجم اینه که طرف مقابلم به این موضوع حساس نباشه و هر وقت میگم من اکبر آقا رو دوست دارم، بد نیگام نکنه!!!  ( غیرت هم انقدر  آبکی؟!!)

...............................................................................................................

سعید گفته هر کی از من خاطره داره بنویسه!

چند وقت پیش سعید یه پستی نوشته بود که همیشه پتو و لحاف رو قاطی میکنه و ..

این پست آنچنان تاثیر عمیقی در من گذاشت که تصمیم گرفتم در بدو طفولیت به هر کودکی تفهیم کنم که پتو چیه و لحاف چیه  تا بعدا مثل  سعید سرخورده جامعه نشن!  

از همون شب شمشیرم رو از رو بستم و به محض اینکه پسر خاله ام گفت اون پتو سبزه کجاست، بهش گفتم پتو نه! لحاف سبزه!!... از اونور اتاق یکی این حرف رو شنید و بلند گفت: اون سبزه پتو ِ ! بچه درست میگه! باز یکی دیگه گفت نه! لحافه! خلاصه همون شب سر پتو و لحاف و قانع کردن دیگری دعوا و مجادله ای در خانه ی پر جمعیت ما رخ داد که در نوع خودش بی نظیر بود! آخرش هم نفهمیدیم اون سبزه لحافه یا پتو!

جالبه این وسط خواهر من با این سنش( اول دبیرستان!) تازه فهمیده بود لحاف چیه! تا اون موقع فکر میکرد لحاف اونیه که نازکه و  روی تشک تخت پهن میکنن و نام دیگرش ملحفه هست!! و  ملحفه رو معمولا به رو بالشی میگن واصلا از وجود چیزی به نام رو بالشی در دنیا بی خبر بود!!  

 

 

 

                                           

                                              عیدتون هم مبارک