X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 11 آذر‌ماه سال 1387 ساعت 11:02 ب.ظ

 

امروز توی اتوبوس نشسته بودم. یه مادر و دخترش سوار شدن. دیدم بچه هه گناه داره وایسه. بهش گفتم بیا بغل من بشین. دختره هم از خدا خواسته و بدون خجالت پرید رو پام. بهش گفتم اسمت چیه؟؟ گفت: نازنــــــــیـــــــــــــــــنّ ّ ّ  !!( با صدای جیغ و خشن و تودماغیه یک کودک 4 ساله خوانده شود!) البته با اون لحنی که اون گفت نازنین ، بیشتر بهش میومد تیمور و جمشید و اینا باشه!!  یه کلاه پشمالوی نارنجی سرش بود. بهش گفتم : نازنین خانوم کلات چقدر قشنگه!  اونم گفت: خب کافشن تو هم قشنگه! ( با همون صدایی که گفتم به اضافه ی یک لحن طلبکارانه بخوانید!..... کاپشنم هم یه کاپشن صورتیه بچه پسند بود. رنگ همین قالب وبلاگم!)  من: K

یه چند لحظه بعد همینجور داشت با خودش حرف میزد یهو دیدم افتاد روی من! نیگاش کردم دیدم خوابش برده. 2 ایستگاه بعد میخواستم پیاده بشم! مامانش اون ته اتوبوس بود.اولش با ناز و نوازش آروم بهش گفتم نازنین جان یه دقیقه بلند شو من میخوام پیاده بشم! ولی گویا دارم با دیوار به زبان چینی صحبت میکنم!! تاثیری نداشت! حالا هر چی این بچه رو تکون میدم که از روی من بلند شو! میخوام پیاده بشم. ولی بازم فایده نداشت. مثل بختک چسبیده بود به من! یه جوری هم نشسته بود که من نمی تونستم تکون بخورم، چه برسه به اینکه خودم رو جم و جور کنم و پیاده بشم!! بهش میگفتم پاشووووو... اونم چسبیده بود بهم ودستش محکم دور بازوهام حلقه بود و  میگفت : مامان ولم کن. بذار بخوابم!! یه جوری خوابیده بود انگار از اول عمرش تا حالا دفعه اولشه که میخوابه!! خلاصه با یه جون کندنی و به کمک چند تن دیگر، از روی صندلی نجات پیدا کردم و پیاده شدم!! همینجوری الکی الکی داشت یه بچه رو دستم میموند!! والا!!

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

توی این خونه ی ما چون کثرت نفرات هست، از اول پاییز تا حالا همیشه یه چند نفر سرماخورده بودن. تا اونا خوب میشن دوباره چرخه میگرده و نفرات قبلی مریض میشن! برای همین الان مدت زیادیه که هر روز و هر شب سوپ و شلغم و بخور و شربت دیفن هیدرامین و قرص آدالت کلد و استامینوفن و ... قوت غالبمون شده! موزیک زمینه ی زندگیمون هم ،اهم اهم سرفه و صداهای تو دماغیه یکی از یکی قشنگتره!! توی این دوره های سرماخوردگی مادر بزرگم دفعه اولشه که سرما خورده! یه جوری هم سرما خورده که شب تا صبح فقط سرفه میکنه و خیلی حالش بده! ولی کلا از دکتر فراریه و روز مبادا فقط میره دکتر! من نمی دونم ما که داروهای شیمیایی خوردیم چند دفعه مردیم که ایشون برای حفظ سلامتیش گیاه درمانی میکنه!؟!!  امروز صبح بهش میگم شما با این حالِت، با این روشهای خود درمانی خوب نمیشی. هنوزم نمی خوای بری دکتر؟؟ دیدم داره لبش تکون میخوره. یه خورده دقت کردم! دیدم بازم داره لبش تکون میخوره! باز بیشتر دقت کردم! دیدم داره گویا حرف میزنه! بالاخره با لب خونی فهمیدم میگه: من حالم خوب شده! دکتر نمی خواد که!!

من: K  شما تا دیروز که به قول خودت خوب نبودی اقلا صدا داشتی! امروز که تصویر داری ولی صدا نداری!! اونوقت میگی من خوب شدم؟؟؟ !!! ای خداااا من از دست این مادربزرگم چی کار کنم که همیشه جفت پاهاش توی یه لنگه کفشه؟؟!!!