X
تبلیغات
رایتل
جمعه 16 فروردین‌ماه سال 1387 ساعت 07:44 ب.ظ

بــــــــــله!!

والا دیروز دلمون باز برای دوستان تنگ شد و گفتیم بریم یه جای خــــــــــــــــوب!  و ناگهان سر از سینما اریکه در آرودیم و ناهار هم در جوار مرغ سوخاری البیک بودیم! در وصف تازگی و جدیدی این محیط همین قدر عرض کنم که  هرجا ما قرار سینما میذاریم آخرش به اریکه ختم میشه! توی این یک سال اخیر فک کنم هرچی فیلم توی این مجموعه اکران شده دوستان من  دست جمعی  سر از اینجا در آوردن!( البته خدا رو شکر یه چند تا قرار من غیبت داشتم وگرنه ظرفیت مزاجیم تا همین جاشم تکمیل شده!!)

هر چی بالا پایین کردیم و این محیا خودشو به در و دیوار و جدول های کنار آسفالت کوبید که یه جای دیگه مثلا سینما فرهنگ بریم یا حداقل ناهار یه جای دیگه غیر از البیک بخوریم ولی گویا مرغ یه پا داشت!!

اس ام اس  حاوی خبر ،سند تو آل شده بود و از اینکه دوستامون انقدر پایه هستن بسی خرسندیم! از ۶۰ نفر ۱۱ نفر تشریفشون رو  آورده بودن!

من که از صبح هنوز مغزم در تعطیلات به سر میبرد! با هانیه میدون صنعت سوار تاکسی شدیم و گفتیم میخوایم بریم اریکه! همینجور که سوار بودیم دیدیم آقاهه از جلو اریکه رد شد. بعد ما با کمی تفکر  دو تایی به این نتیجه رسیدیم که ما که گفته بودیم اریکه! لابد میخواد دور بزنه و اصلا به روی مبارک نیاوردیم که جناب تاکسی ما رو همین کنارا بغل کن!

بعد  دو برابر اون مسیری که اومده بودیم از اریکه دور شدیم! آقاهه دید هنوز ما نشستیم! فرمودند: شما احیانا پیاده نمیشین؟؟؟!!  ما فرمودیم: ما اریکه میخواستیم پیاده بشیم. شما نگه نداشتین ما هم  هیچی نگفتیم! فک کردیم میخواین اونور خیابون نگه دارین! و اینجا بود که آقاهه با قفل فرمونش دندوناشو تیز کرد و  ما رو  از ماشین شوتید بیرون!!! اصلا هم عصبانی نبود!!! اون همه راه رو هم پیاده هلک و هلک گز کردیم!

تا وارد مجموعه شدیم این طاهره مثل جن زده ها پرید توی صورتمون و چند لحظه بعد از سکته ناقصی که کردیم یه سره رفتیم توی رستوران نشستیم تا همه بیان! تقریبا ساعت ۱۲ اول محیا رو فرستادیم بره  برای ساعت ۲ بلیط بگیره! هنوز نرفته برگشت گفت: دم باجه  یه صف طـــــــــــولانی بود! خانمه هم به نفر اول صف گفت بلیط فقط برای ساعت ۱۱ شب داریم!( با صدای تو دماغی از پشت باجه!) منم اومدم!  

الهام: این محیا کار بلد نیست! اصلا کی اینو فرستاد؟! خودم الان میرم بلیط میگیرم میام!!

یه دقیقه بعد الهام اومده میگه توی صف ۱ نفر بیشتر نبود! اون صف طولانی مال تئاتر بوده! ولی بلیط برای ساعت ۱۱ شب داشتن!خلاصه الهام هم دست از پا درازتر ( البته یه مقدار کوتاهتر از محیا!) برگشت و منتظر ماندیم رزروی ها نیایند و یک اتوبوس ۱۱ نفره چپ کنه و ما حالشو ببریم!

ساعت ۱:۴۵ هدی مثل خانم های متشخص رفت و خیلی سریع  ۱۱ تا بلیط گرفت اومد! در پوست خود نمیگنجیدیم که ایول خدا جون!  اتوبوس رو به خیر ما چپ کردی که این جمع بدبخت بیچاره حالشون گرفته نشه!! بعد رفتیم توی سالن میبینیم  نصف سالن خالیه و اینا فقط بلدن برای ملت  افه لنگه کفش بیان!!! تـــــف!

انقدر از خودمون خوشـــــــم میاد!! اصولا  خیلی با جنبه فیلم میبینیم! مثلا فیلم خنده دار میریم: کل ردیفی که ما نشستیم از خنده پخش زمین میشه و یه ردیف خالی میشه!

فیلم گریه دار میریم: کل بر بچز ما انقدر میخندن که سایرین قصد دارن خرخره هامون رو بجون!

فیلم بیخود و لگن میریم: انقدر میخندیم که حالشو میبریم و بقیه به خودشون شک کنن که هیچی از فیلم نفهمیدن!

فیلم عشقولانه میریم: همه سینما ساکته و ما همچنان هرهر میخندیم !

 این مجنون لیلی خیلی مزخرف بود و  هیچی نداشت ولی هممون انقدر خندیدیم دلدرد گرفتیم!!

هیچی دیگه! ناهار رو هم که قبلش توی همون البیک، مرغ به بدن زدیم و بعدش بای بای!

حالا من صبح زود کله سحر ساعت ۱۰ صبحانه کامل نوش جون کرده بودم! ساعت ۱۲ونیم یه چیکن  و سیب زمینی سرخ کرده به داخل معده فرستاده بودم! توی سینما چیپس خورده بودم! رسیدم خونه  عصرونه کیک و شیر کاکائو میل فرمودم تازه شب هم مهمونی خونه عموم دعوت بودیم!!  این عمو جونم هم انگار چشم بصیرت داشت و میدونست من دلم چی خواسته!! خلاصه اونجا هم تا تونستم  فسنجون و سالاد ماکارونی و آلبالو پلو و سالاد اندونزی و ماست موسیر و مرغ و اینا خوردم  بعد شام هم میوه و شیرینی و چای و شکلات و آجیل و...  وای خدا چقدر چیز خوردم! بیخود نبود که  نفسم دیگه بالا نمیومد! فقط خدا رو شکر عمو جونم وضعیتم رو درک کرد گفت: گیلاسی جان خودتو خفه نکن عمو جون! بقیش رو به خدا میدم ببری خونه ! و اینگونه بود که از مرگ حتمی نجات پیدا کردم!!

اینجاش نوشت: اوه اوه داشت یادم میرفت که بگم! اونجا که نشسته بودیم چند تا میز اونورتر علیرضا دبیر با کت و شلوار مشکی و اتو کشیده نشسته بود! اولش تنها بود بعدش شدن ۳تا! اون ۲ تا هم کت و شلوار مشکی پوشیده بودن! خیلی حال کردم که هیچ کس تحویلش نمیگرفت. اونوقت این الهام با بلند ترین صدایی که میتونست داد زد: علیرضا دبیر ( اینجا کل آدمایی که داشتن غذا میخوردن برگشتن ما به سمت میز ما!! آبرو برامون نذاشت!!) این علیرضا دبیر نشسته اینجا جلسه شورای شهر تشکیل داده! بعد چنگالش رو کرده توی چشم میز پشتیمون که چند تا خانوم نشسته بودن و میگه اینا هم هیئت دولتند!!!

 همین دیگه! همش که نمیشه از آبرو داریمون بگم!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چندروز پیش مامانم پشت فرمون بوده و داشته راه خودشو میرفته. یه دفعه یه خانمه دنبال ماشین میدوه و دست تکون میده و میپره جلو ماشین که مامانم نگه داره. مامان گیلاسی شیشه رو میکشه پایین میگه بله؟ چیه خانم؟ سر آوردی؟؟!!

 خانمه هم میگه: نه جانم! میخوام دختر ببرم!... همین جور که داشتیم میرفتین من از شما خیلی خوشم اومد! تو رو خدا دختر نداری؟؟!! یه پسر دارم خوشگل! خوشتیپ! قد بلند! خوش هیکل! فوق لیسانس کوفت داره! پولدار! خونه و ماشین و همه چی داره! ما خیلی خانواده خوبی هستیم! پسرم هم هرچی ازش بگم کم گفتم! ۲ تا بچه هم بیشتر ندارم!‌این پسر اولمه! ۳۰ سالشه! دختر بین ۲۰ تا ۲۴ سال میخوام!  فول آپشن! سراغ ندارین؟؟

مامان گیلاس:  آهان! من دخترم کوچیکه!

خانمه: واای چه بد! آخه میدونین این پسر من هر دختری رو نمیپسنده! الان من شما رو خیلی پسندیدم! فک کن ببین اطرافیانت دختر ندارن؟؟!! این شماره تلفن و آدرس منه! بیاین تحقیق کنین خودتون میفهمین چقدر آدمای خوبی هستیم! فعلا خدافظ

مامان گیلاس:آره خیـــــلی بد!!! از نوع خواستگاری کردنتون کاملا  مشخصه که پسرتون هر دختری رو نمیپسنده!! البته شانس آوردین هر دختری رو نمیپسنده!!! ( دیگه بقیش رو توی دلش گفت: وگرنه  قالیچه مینداختین و میشستین لب جوب با قلاب ماهیگیری دختر از توش صید میکردین!!)