X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
چهارشنبه 25 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 05:04 ب.ظ

داشتم مثه آدم زندگی میکردما!! یه دفعه نفهمیدم چی شد که شدم میت!!

 اصلا کی گفته میت رو زمین نمیمونه؟؟!!  هان؟!!!   من که هر چی رو زمین کپک زدم  ، یه باکتری هم نیمد سراغم که اقلا این توهم را داشته باشم که در حال تجزیه شدن  هستم!!!!

 در اثر یه توطئه طبیعت ، تمام سیستم های بدنم یهو  ریخت به هم !! دل، گوش، چشم، سر ،

 معده ، روده ، پایین تر ، بالا تر،   کلا همه جا یه دردی داشت . فشار هم که در همه موقعیتی اول

 همه میوفته کف زمین!!

 یه مقدار از این ور خونه افتادم اون ور خونه! دیدم خوف نمیشم که هیچ! دارم بد تر هم میشم!!

 خودمان را بالاخره با اعمال شاقه رساندیم به صندلیه پزشک!!

 حالا رفتم این دکتره میخواد شکمم رو معاینه کنه ! بهد  منم که  اصلا قلقلکی نیستم!!!  

   فقط تا دکتره  دستش رو میاورد طرف دلم شونصد بار قل میخوردم!!  هی میگفت:عزیزم

 قلقلک نه! بذار ببینم کجات  درد میکنه!!   منم دوباره فقط  قل میخوردم و غش میکردم از خنده!!

 دکتره هم خشمناک میخواست منو بزنه!! آخرش گفتم دکتر جون نه تو  عصبانی شو،نه انقدر منو

 اذیت کن! خودم میگم کجام درد میکنه دیگه!! بهد میگفت: نخیر! اون که تو میگی قبول نیست!!  ...

 خوولاصه با بدبختی معاینه خاتمه یافت و یه قرصی ، آمپولی، کوفتی، زهر ماری  چیزی برای ما

 تجویز گشت!! انقدر این کوفت ، کوفت بود که 22 ساعت بی وقفه غش نمودم!! بیهوش شدمااا!!!

 فقط وسطش برای اینکه بگم منم بلتم علائم حیاتی داشته باشم، یه دستشویی میرفتم و دوباره

 می چسبیدم به تخت!!

 بهد از 22 ساعت ، دیگه بااون دنیا و  دوستان و آقوام و آشنایان و پدر پدر جدم و اینا وداع کرده و بار

 سفر به دیار فانی رو بستم!! الان هم زنده ام!!

 بهدش به این نتیجه رسیدم که خدا به مرده ها شانس میـــــــــــــده این هوااا!!!

 اون ساعاتی که در عوالم بالا طی میشد حقیقتا دانشگاه رفتن مقدور نبود دیگه!!  بهدش منم

 همش از همون بالا که بودم استرس اینو داشتم که واااای !! خاک عالم تو سرم!!! کلاسام چی؟!!!  غیبت!!! وااااای!!! درسام عقب میوفته!! واااای!! اگه نمره ام آخر ترم 20 نشه!! وااای...

 بهدش در همین تکاپو  بودم که خاک پیدا کنم ، بریزم تو سطل، بهد بریزم تو سرم که یک دفعه از

 توی این گوشی صدایی آشنا این ندا رو داد: هیچ کدوم از کلاسهای امروز تشکیل نشده!!

 

ها ها ها ها...

 

بهد بهدش با خیال راحت تا اتمام 22 ساعت به مردن ادامه دادم تا یه وقت خدایی نکرده در

 احوالاتم موج سینوسی ایجاد نشه!!!

 

~~~~~~~~

 

از این آدمایی که میان اینجا رو میخونن، N  نفر زحمت میکشن کامنت میذارن! بعد 2N+1 نفر هم 

 رد میشن و سوت میزنن!! نشون به اون نشونی که:

 دیروز دارم با هیجان برای یه نفر یه مطلب رو تعریف میکنم! بعد با بی تفاوت ترین حالت ممکن به

 حرفم واکنش نشون  میده!  بعد میگم : آیا جالب نبود هرگز؟؟!!!   میگه:  نمیدونم! قبلا خونده

 بودم! جدید نبود!!

 منم با چشم گرد : پس تو هم؟؟؟؟؟؟!!

 خب عزیز دلم ، میای اینجا رو میخونی یا یه امضایی، رد پایی ، اثر انگشتی ، سوتی، بوقی،  چه

 میدونم یه چیزی از خودت به جا بذار که بدونم  تو هم هستی! یا اگه میخوای رهگذر باشی اقلا 

 وقتی من یه چیزی میگم به روم نیار!!بذار ندونم که خواننده ی اینجایی!! خب فکرشو بکن که

 ممکنه من چقدر ضایع بشم!!  دلت انقدر هم که شده برای من  بسوزه!!   اون موقع بعد از یک

 ساعت حرف زدن باانرزی و هیجان  دلم میخواست زمین دهن باز کنه برم توش!!!

 تازه این دفعه اولی نبود که اینجوری ضایع شدم!!

 

~~~~~~~~

 

چند روز پیش  اس ام اس زیر رسید! منم جو گیر شدم سند تو آل کردم..

 

" اگه اسم آدما  رو بارزترین صفتشون میذاشتن، اسم منو چی میذاشتی؟ "

 

من از باب هویجوری و اینکه باید هرچی میاد دستم ، برای همه بفرستم  اینو فرستادم! ولی

 جوابای جالبی اومد که نتایج جالب تری گرفتم!

 

جوابا:

monzo  -مهربون-  بیخیال( چند مورد)-  باگذشت( چند مورد)  - موجود 2 یا چند شخصیتی- 

 

مرموز( چند مورد)- تایپیست ماهر!!! - روک – پایه – بامزه( چند مورد) – خوش خنده – آخر بچه باحال( چند مورد)  و....           

 

من همیشه از اینکه پرسونالیتی آدما رو ببرم زیر ذره بین یا خودم برم زیر ذره بین لذت میبردم و

 میبرم! از این مدل آنالیز کردنا هر چقدرم که آبگوشتی باشه خوشم میاد!!   ولی ایندفعه واقعا به

 این نتیجه رسیدم که  خیلی شخصیتم داره به سمت مزخرف بودن میل میکنه!!  آخه این چه آدمیه که بارز ترین خصوصیتش   بامزگیه!!!!  یا موارد مشابه!!! ...

 برای خودم خیلی خیلی متاسف شدم!! ولی قول میدم روی خودم بیشتر کار کنم که شاخصه

 های بهتری برای شخصیتم داشته باشم !!

 شما باشین چی کار میکنن؟؟!!

 

~~~~~~~~

 

از وقتی یادمه اگه کسی بهم حرفی رو میزده که نباید میگفتم و یه جورایی راز بوده، دهن باز نکردم

 و پیش خودم نگهش داشتم!! بگذریم از اینکه حرف زیاد میزنم و خیلی چیزا رو میگم.. ولی اگه چیز خاصی باشه عمرا بگم..

 حالا چند روز پیش یکی بهم یه چیزی گفت که باید پیش خودم بمونه!! واااااای دارم خفه میشم!!

 تا حالا حرف به این هیجان انگیزی توی عمرم نشنیده بودم!!   روزی صد هزار مرتبه زبونم رو قیچی

 میکنم که از دهنم نپره بیرون...  چه جوری و از کجا میشه مجوز افشای راز بگیرم؟؟!!!  قضیه

 حیاتیه جون شما!! اگه نگم از فرط هیجان میمیییییرم..