X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 11 شهریور‌ماه سال 1386 ساعت 12:25 ب.ظ

انقدر  از وبلاگ آپ نشده بدم میااااد!   اه اه اه

انقدر از این آدما که میخوان روزی  هوار بار آپ کنن ولی  فقط حرفشو میزنن بدم میااااااد!!  اه اه اه

انقدر از این بی امکاناتی بدم میاااااد!!  اه اه اه

انقدر.............. بدم میااااد!!  اه اه اه

  ~~~~~~~~~~~

حالا از همه این بد اومدنام  که بگذریم میرسیم به توجیهاتی که برای نبودنم باید ردیف کنم!

چون   هیچ دلیل  قابل ذکری ندارم بیخیال این یه فقره میشم..

     ~~~~~~~~~~~

همون چند وقت پیش که  جو منو خفه کرده بود و شبانه روزی  به  بلاگری مشغول بودم ،  یک نصفه شبی چند فایل برام ارسال شد.. منم  به دلیل مذکور جو خفگی  فکر کردم که تمامی فایل های آشنا و غیر آشنا رو  باید باز کنم..   فایل بازیدن همانا و  هک شدن همان..

در  ابتدای امر به یک دیوار  نه چندان کوتاه آشنا هجوم بردم و به زور  ازش  اعتراف گرفتم که هکر اوشان است.. بیچاره به غلط کردن افتاد و منم شاد بودم که پلیس موفقی  خواهم گشت و متهم رو  به سرعت شناسایی کردم ...

 از این طرف من همین جور برای خودم شاد و سرخوش بودم و فرد  دستگیر شده رو شبانه روز تنبیه میکردم  از اون یکی طرف هکر مهربان برا خودش راست راست راه میرفت و پایه های ارتباطی منو سست میکرد...

بعد  آخرش کامپیوترم ترکونده شد...  بعد از این همه وقتم  هنوز نمیدونم کدام قطعش سوزیده شده بود... به هر حال بار دیگر مجبور به تعویض مادر برد و پدر برد شدم...

البته!

البته به علت در دست داشتن چند پروژه عظیم و نیمه عظیم  هنوز  اقدام به  تعویضات و تعمیرات نکردم... راستش میخوام همه رو از بیخ عوض کنم..  هنوز مجالش پیش نیمده..

به هر حال  فعلا به همین آب باریکه که هر از گاهی  دستم به دامنش گره میخوره قناعت میکنم!!

  ~~~~~~~~~~~

توی این چند روزه یه دونه پسر عموی ریز به تعداد اون قبلیا اضافه شد....خیلی زشته... خیلی هم کوچولو ..... تا چند روز دیگه شاید سایزش  یه بند انگشت بشه... فعلا که قابل دیدن نیست..

اسم هم نداره!

  ~~~~~~~~~~~

پنجشنبه جمعه  عروسی مهدیه جونم و امیر بود...(مهدیه دوست جونمه    امیر هم پسر خاله)

عروسی که خیلی خوش گذشت.. ولی پاتختی  نوچ!

تا اون جایی که با خبرم مهدیه بعضی وقتا یه سری به اینجا میزنه!

از همین جا یه بار دیگه  بهت تبریک میگم و براتون  آرزوی خوشبختی دارم..

همیشه و همه  جا گفتم ، همه هم میدونن که چقدر دوستت دارم...  اینو گفتم که خودتم بدونی!

اون قولی که آخر شب بهم دادی که ایشالا جبران بکنم هم  یادت نره!!!!!

 ~~~~~~~~~~~~~~

اون  آخر شب عروسی این عمو جانم به هیچ صراطی مستقیم نشد که  یه تکونی به کمر و وابستگان کمر بده... خب منم مجبور شدم دستمو کردم تو جیبش یه دسته پول کش رفتم... گفتم یا میرقصی و این پولا رو شاباش میگیری ... یا  خودم به جیب میزنم..

اونم گفت   فچ  کردی!!  من  عمرا امشب برقصم!!!  

منم پول ها رو  چون جیب نداشتم در کف نگه داشتم..

حالا الان ۳ روزه وجدانم  درد میکنه... نمیدونم اینا رو در چه راهی خرج کنم که  کمتر صدای  وجدانم در بیاد... پول زور از گلوم پایین نمیره!!!

اگه دارین به وجدانم میگین که بهم بگه پولاشو پس بدم هم  اشتباه میکنین!! عمراً  !!!!

~~~~~~~~~~~~~~

1- هنوز هم نمیدونم  تا کی  همین جوری  ماهی یه بار میخوام آپ کنم... امیدوارم  این وضعیت زودتر تموم بشه.. شما هم  اگه دوست دارین بیخیالم بشین.. هر وقت آپ کردم  خبر میدم.. (دروغ گفتم!)

۲-ممکنه نرسم به کامنت های پست قبل جواب بدم... البته  به هر کی سر زدم جوابشو تو خونه خودش دادم...

۳- شاد باشین..