X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 22 مرداد‌ماه سال 1386 ساعت 07:21 ب.ظ

راستش اون بنده خدا که گفته بودم تو کماست  امروز  به رحمت خدا رفتند... خیلی ناراحت شدم..

یه چند روزی هم که حالا ختم و کفن و دفن و هفت و  کلی از این  مراسم ها داریم و  این طرفا پیدام نمیشه...

الان میخواستم یه چیز غمناک بنویسم..ولی از بس این چند وقته غم و غصه و  استرس اضافی داشتم که روحیه خودم هم دیگه غم نمیکشه...

یه فلش بک به ۲ هفته پیش میزنم:

 

 

چندی پیش ما عقلمان کمی تا حدودی نم کشیدو قصد سفر با ایل خانواده پدری به ولایت شمالستان نمودیم...

تمام خاندان پدر بنده مشتمل بر 2 عمو و منزلشان، متشکل از  عیال و بچه ونگ ونگو و دماغو و تو راهی و سر راهی و....    1 دانه عمه و وابستگان .....    یک جفت مادر بزرگ و پدر بزرگ  و 2عدد خاله ودایی  پدر گرام همگی امادگی خود را برای شرکت در این سفر پر برکت وخدا پسندانهاعلام داشتند

البته گروهی عظیم از اقوام وابسته به افراد فوق الذکر نیز اعلام داشتند : که شما بروید به ویلایتان وما هم میرویم ویلایمان ! بعد هی خاله بازی میکنیم ....

ما هم با آرزوهای واهی وافکار پلید که خوش خواهد گذشت و آرامش ناشی از سفر بر روح مکدرمان تاثیر مثبت خواهد گذاشت به سمت بهشت گمشده حرکت کردیم .....

   در پرانتز عرض کنم که: اینجانب متاسفانه متاسفانه( دیگه از دست خودم خارجه!!!) یک عدد دختر عمه از کیش اراذل اوباش  نا بالغ دارم ...... از اونجایی که از بدو تولد تنها به پریدن با جنس مخالف علاقه داشت  ، روحیه های وحشیانه پسران و مردان را از اقصا نقاط فامیل و جهان کسب نمود... حال نیز رفتاری شبیه قوم مستقر در اعماق جنگل های آمازون دارد و با اینکه به سن قانونی کلاس اول دبستان رسیده، باز هم این حشر و نشر را به گونه ای دیگر حفظ نموده....

داشتم میگفتم: هنوز نرسیده بودیم و درست ولو نشده بودیم که دیدیم دختر عمه جان یک آلت شکنجه جدید به نام " مو چین " از کیف در آورد و در دست گرفت و به جان صورت دایی ها و پدر و برادر و پسر دایی و هرچه جنس مذکر است   افتاد..

البته خدارا هزار مرتبه شکر طرز استفاده از این ابزار خطرناک را بلد بود و با مهارت کامل   دانه دانه ریش آن بنده خداها را از جا در میاورد!!

صدای جیغ مردانه ای بود که شنیده نمیشد!!!!

تازه به همین ریش هم اکتفا نمیکرد..هر کس  که صورت خود را صفا داده بود و آثاری از ریش دیده نمیشد به سراغ گوش و بینی و بدن و کلا هر جاش که مو داشت می رفت و قصد داشت هر چه مو هست  هرس کند!!

واقعادر آن لحظات از فرط شادی ( برا اینکه پسر نیستم!) در پوست خود جا نمیشدم و از آن قسمت ماجرا گزندی نصیب بانوان نشد.... ما تنها بیننده و خندنده ماجرا بودیم!!

این 7-8 بچه ریز بسی اعصاب به هم ریخته پدربزرگ را به هم ریخته تر کردند... آنچنان که همچون در گوشه ای نشسته بود وخواهر خدابیامرزش به زمین چنگ میزد و گیسوان خود را از جا میکند و فریاد می کشید!!...

برای حفظ سلامت آن جناب این دسته آنگولایی و زبون نفهم به بنده واگذار شدند تا سر گرمشان کنم!! منم به خاطر اهداف خیر خواهانه ای که همیشه در سر دارم ، با آغوش باز( نه حالا اون قدر باز!!) پذیرفتم!

همه را جمع کرده و در حیاط بردم تا کمی بچرند و کله شان باد تنفس کند!

2 دختر عمه و عمو هم دارم که کلا همیشه و هر جا  از فرط علاقه و عشق  آویزونم هستند!!

2 پسر عمو هم دارم که از بس از بغل بابایشان جم نمیخورند که ملقب به " سنجاق سینه " شده اند!!!

دختر های مذکور در بالکن کنار من نشستند و گفتن  : باااااازی!!

منم  برا جبه آموزشی ماجرا گفتم : حوری جون ،عزیزم  بگو ببینم  لباست چه رنگیه!!؟؟!!!

حوری:  آآآآآآبی!! 

من: نه عزیزم این صورتیه!!

من: بگو لباس داداشی چه رنگیه؟؟!

حوری: آآآآآآبی !!

من:  ببین اشتباه گفتییی!! اون نارنجیه!

.

.

من: کفش بابات چه رنگیه؟

حوری: آآآآآبی!!

من: آخه احمق! ( یه چند تا فحش دیگه هم دادم که چون بد آموزی داره سانسور شده!!) اون دیگه سیاهه!! اینو حد اقل بفهم!

حوریه:

حالا ونگ نزن... یهبازی دیگه میکنیم!

من:    میتونی بشماری ببینم تا چند بلدی!!

حوری:  1-2-3-4-5-6-9-10-11-12-13-15-17-19-20

من: نه فدات شم! اشتباه بود.. درستشو براش گفتم... حالا یه بار دیگه بشمار!

حوری: 1-2-3-....10-11-12-14-16-17-19-20

.

.

.

سرتونو درد نمیارم... در طی 3 ساعتی که با وی کلنجار میرفتم! تنها سودی که حاصل شد این بود که شمارش خودم هم از یادم بره!! ... تاکید م<کد داشت که بعد از 17 باید 19باشه!!! حالا بقیه عددا دیگه پیشکش..

در همین حال سری به بچه های داخل چراگاه زده و دیدم پسر عمو جونم ( زندانی **) بدمینتون عزیز تر از جانم را برداشته و به جای بیل مورد استفاده قرار داده و تمام باغچه را درو کرده..... حالا باغچه به درک!! بدمینتونم  شبیه عصای پدربزرگم شده بود!!

بدمینتون شبیه عصا را ازش گرفتم و خاک دستاشو شستم و گفتم : زندانی بیا بریم ماشین عمو رو بشوریم!!

زندانی هم نه گذاشت نه برداشت ، این شلنگ آب رو کرد تو شلوارش!!!   حالا نمیدانم آنچه زیر شلوارش است چه شباهتی به ماشین دارد  آیا!!!!!

 

خلاصه  بقیه ماجرا و اینکه چگونه  دهنمان سرویس شد و به غلط کردن  و چیز خوردن افتادم رو حوصله ندارم بگم ....  فقط انقدر بگم که وقتی برگشتیم  چند شوید موی سست بیشتر روی کله ام نمانده بود!!

کچل شدم رفت..

آخر سر هم برای همه کلی خط و نشون کشیدیم که از دفه دیگه هیچ کس پیشنهاد گله ای سفر کردن نده..هر کی بره ویلا خودش و فقط در حد خاله بازی...

امیدوارم خدا قشمت همه از این سفرا بکنه..

شاد باشید..